حرفهایی است که بعد از ۲۰۰ روز بیخبری هنوز در دلم ماندهاند. حرفهایی که شاید هیچوقت فرصت گفتنشان را پیدا نکرده باشم، اما در تمام این روزها با من زندگی کردهاند.
شاید برای بعضیها فقط یک عدد باشد اما برای کسی که چشمانتظار خبری از عزیزش مانده، ۲۰۰ روز یعنی ۲۰۰ صبح که با یک سؤال شروع شده است:
«امروز خبری میرسد؟»
یعنی ۲۰۰ شب که با فکر و نگرانی به پایان رسیده است.
روزهایی که گذشتند، یکی پس از دیگری آمدند و رفتند؛ تقویم ورق خورد، فصلها تغییر کردند، روزها کوتاه و بلند شدند، اما یک چیز همچنان سر جای خودش باقی ماند:
انتظار برای شنیدن یک خبر.
در این مدت بارها با خودم گفتهام:
کاش میدانستم حالت خوب است...
کاش میتوانستم فقط یک بار خیالم راحت شود که سالم و آرامی...
کاش میشد فقط یک جمله از تو شنید...»
گاهی آدم برای آرام شدن، چیز زیادی نمیخواهد.
نه یک توضیح طولانی،
نه حرفهای زیاد،
نه اتفاقی بزرگ.
گاهی فقط یک جمله کافی است.
یک جمله کوتاه که بگوید:
شاید همین چند کلمه بتواند دلهایی را که ماهها در انتظار ماندهاند، آرام کند.
سکوت، وقتی طولانی میشود، شکل دیگری پیدا میکند.
در روزهای اول شاید آدم خودش را با امید آرام کند و بگوید:
بعد چند روز میگذرد و باز هم خبری نیست.
هفتهها میگذرند.
ماهها میگذرند.
و آدم هنوز همانجایی ایستاده است؛ با همان سؤال، همان نگرانی و همان امید.
در این ۲۰۰ روز، بارها خواستهام ذهنم را از این فکرها دور کنم، اما مگر میشود دل را به سادگی قانع کرد؟
وقتی کسی برایت مهم باشد، بیخبری از او فقط نبودن یک پیام نیست؛ جای خالی یک خبر، در تمام روزت احساس میشود.
گاهی وسط یک روز عادی، ناگهان یادت میافتد.
گاهی هنگام دیدن یک خبر.
گاهی هنگام شنیدن یک جمله.
گاهی حتی در سکوت شب.
و دوباره همان سؤال قدیمی برمیگردد:
با وجود تمام این دلتنگیها، نمیخواهم این نامه فقط از نگرانی و غم بگوید.
در کنار تمام این روزهای سخت، چیزی همیشه زنده مانده است:
امید
امید به اینکه شاید فردا خبری برسد.
شاید یک پیام
شاید یک جمله
شاید خبری کوتاه که تمام این ۲۰۰ روز انتظار را برای لحظهای
به آرامش تبدیل کند
گاهی امید تنها چیزی است که آدم را در روزهای طولانیِ انتظار سر پا نگه میدارد.
من هم در تمام این مدت، با همین امید روزها را شمردهام.
ده روز...
پنجاه روز...
صد روز...
صد و پنجاه روز...
و حالا ۲۰۰ روز.
هرچه عدد بزرگتر شد، انتظار هم طولانیتر شد؛ اما امید از بین نرفت.
شاید عجیب باشد که آدم برای کسی نامه بنویسد، وقتی نمیداند این نامه چه زمانی و چگونه خوانده خواهد شد.
اما بعضی حرفها باید گفته شوند، حتی اگر شنوندهای برایشان نباشد.
این نامه را مینویسم تا بگویم:
در این ۲۰۰ روز فراموشت نکردهایم
در روزهایی که زندگی برای دیگران مثل همیشه ادامه داشته، برای ما یک گوشه از ذهن و دل، همچنان درگیر یک انتظار بوده است.
انتظار برای اینکه بدانیم:
آیا آرامی؟
آیا روزهایت به خوبی میگذرند؟
آیا گاهی به ما فکر میکنی؟
آیا میدانی کسانی هستند که هنوز چشمانتظار یک خبر از تو هستند؟
شاید هیچکدام از این سؤالها پاسخی نداشته باشند؛ اما پرسیده شدنشان نشان میدهد که بیخبری چقدر میتواند سنگین باشد.
این نامه را نمینویسم تا گلایه کنم.
نمیخواهم از ۲۰۰ روز سکوت، شکایت بسازم.
نمیخواهم این کلمات باری روی دوش کسی باشند.
فقط میخواهم احساس یک انتظار طولانی را بنویسم؛ انتظاری که شاید بسیاری آن را با تمام وجود درک کنند.
گاهی آدم فقط دلش میخواهد بداند کسی که برایش مهم است، خوب است.
همین
و اگر روزی این نامه به دستت رسید، شاید بدانی در تمام این مدت، آرزوی ما چیز پیچیدهای نبوده است.
فقط میخواستیم خبری از سلامتی و آرامشت بشنویم.
امروز که ۲۰۰ روز گذشته، هنوز وقتی به این مدت فکر میکنم، باورش برایم سخت است.
۲۰۰ روز زمان کمی نیست.
در ۲۰۰ روز اتفاقهای زیادی در زندگی آدمها رخ میدهد.
آدمها بزرگتر میشوند، روزها تغییر میکنند، خاطرات تازه ساخته میشوند، فصلها عوض میشوند و زندگی مسیر خودش را ادامه میدهد.
اما بعضی انتظارها، با گذشت زمان از بین نمیروند.
فقط آرامتر و عمیقتر میشوند.
و شاید انتظار هم همینطور باشد.
در ظاهر زندگی ادامه دارد، اما در گوشهای از دل، هنوز همان سؤال باقی مانده است.
اگر بعد از این ۲۰۰ روز فقط فرصت داشتی یک جمله بگویی، شاید ما بیشتر از هر چیز دیگری منتظر همین یک جمله باشیم:
شاید این جمله کوتاه باشد، اما برای دلهایی که ۲۰۰ روز منتظر ماندهاند، میتواند معنای بزرگی داشته باشد.
گاهی یک جمله ساده، میتواند پایان ساعتها نگرانی باشد.
گاهی یک خبر کوتاه، میتواند یک شب طولانی را آرام کند.
و گاهی یک «خوبم» میتواند برای کسی که مدتها چشمانتظار بوده، از هزاران جمله باارزشتر باشد.
۲۰۰ روز گذشت.
اما هنوز این انتظار تمام نشده است.
هنوز وقتی به فردا فکر میکنم، بخشی از وجودم امیدوار است که شاید فردا خبری برسد.
شاید فردا همان روزی باشد که بعد از مدتها، نگرانی جای خودش را به آرامش بدهد.
شاید روزی برسد که دیگر به جای شمردن روزهای بیخبری، روزهای آرامش را بشماریم.
شاید روزی برسد که این ۲۰۰ روز فقط تبدیل به خاطرهای از یک انتظار طولانی شود.
و شاید روزی برسد که بتوانیم با لبخند بگوییم:
تا آن روز، این امید را در دل نگه میداریم.
نه از روی فراموشی،
نه از روی عادت،
بلکه از روی همان آرزوی سادهای که از روز اول داشتیم:
اگر این نامه روزی به دستت رسید، بدان که در تمام این مدت، کسانی بودهاند که به یادت بودهاند.
کسانی که با شنیدن هر خبری، شاید برای لحظهای امیدوار شدهاند.
کسانی که در دلشان آرزو کردهاند حالت خوب باشد.
کسانی که هنوز برای شنیدن یک خبر ساده، چشمانتظار ماندهاند.
۲۰۰ روز گذشت؛
اما هنوز یک آرزو سر جایش مانده است:
♥ ۲۰۰ روز گذشت؛ اما امید هنوز زنده است
♥ ۲۰۰ روز گذشت؛ اما دلتنگی هنوز حرف برای گفتن دارد.
♥ ۲۰۰ روز گذشت؛ اما یک آرزو هنوز باقی مانده است: یک خبر خوب.
به امید روزی که این انتظار، با شنیدن یک خبر آرامشبخش به پایان برسد.
معراج حداد
